سیستم بهداشت پیشرفته ای هم نبود که بتواند در مواقع لازم به کمک بیاید. بنابراین راهی که مادرم پیدا کرد تا ما را زنده نگه دارد آن بود که تابستان ها با گاری به باغات شمیرانات می رفتیم و در آن جا چادر می زدیم. من در چادر به دنیا آمدم و تا سه ماه هم هیچ سقفی بالای سرم ندیدم. ماه های اول زندگی را در گهواره ای وسط درختها گذراندم. یکی از گرفتاری های مادرم این بود که گربه ها را از من دور کند برای اینکه هر بار می آمد سراغ گهواره می دید که گربه ها آمدند در گهواره و کنار نوزاد هستند.

ما پنج خواهر و برادر بودیم و من فرزند چهارم خانواده بودم. مادرم برای تربیت ما تلاش می کرد همه چیز را در خانه مهیا کند تا ما کمتر از خانه خارج شویم. نعمت بزرگ دیگری هم داشتیم؛ در دوران کودکی و نوجوانی ما رادیو و تلویزیون نبود. بعضی ها ممکن است بگویند اینکه بد بوده اما من می گویم که نه خیلی هم خوب بود. گرامافون مادر مان را روشن
و موسیقی گوش می کردیم؛ آن نوع موسیقی را که دل مان می خواست.
بعدها از مادرم پرسیدیم: چرا کار هنری را ادامه ندادی؟ پاسخ داد: تا زمانی که می توانستم ادامه دادم ولی بعداً فکر کردم مهمترین وظیفه ی من ساختن شما بچه هاست که مهمتر از ساختن مجسمه است. به همین سبب هم به فعالیت های ما در دوران کودکی توجه بسیار داشت. مثلاً خیلی زود با ما نقاشی را شروع کرد. از وسایل ابتدایی برای ما اسباب بازی می ساخت. یکی از تخصص هایش درست کردن عروسک های پارچه ای بود. خودش برای عروسک ها لباس می دوخت و ما می توانستیم عروسک را با خودمان به مدرسه ببریم. مادرم انواع اسباب بازی ها را خودش درست می کرد.
برای بالا بردن اطلاعات جغرافیایی ما؛ یک نقشه بزرگ جهان را درست
کرده و بازی پرچم ها را به ما یاد می داد؛ یعنی او اسامی بعضی شهرها، بندرها و کشورها را می گفت و ما باید پرچمی هم رنگ پرچم آن کشور را درست سرجایش می گذاشتیم؛ به این ترتیب، خیلی راحت جغرافیای جهان را یاد گرفتیم. خلاصه اینکه ضرورتی ندارد برای آموزش حتماً وسایلی را از خارج تهیه کرد؛ می توان به آسانی وسایل آموزشی را در خانه درست کرد.
ما تابستان ها به شمیران می آمدیم، در باغ هایی که پدرم اجاره می کرد در چادر زندگی می کردیم. در تمام طول زندگی مان هیچ تابستانی را در تهران نگذراندیم. بیش تر به منطقه خوش آب و هوای روستایی می آمدیم شاید برای خیلی ها تعجب آور باشد که مادرم در چه شرایطی زندگی می کرد! یعنی یک زن فرنگی؛ اصلاً ابایی نداشت از این که زندگی اش را این گونه تنظیم کند. خواباندن بچه ها در هوای آزاد و در چادر، شب به سراغشان رفتن و محبت کردن و یا ساختن وسایل گوناگون برای بازی در همان جا مثلاً توپ های پارچه ای کوچک برای سرگرم کردن بچه ها. مادرم ما را برای دوستی با بچه های روستا تشویق می کرد. بهترین دوستان ما از میان بچه های روستایی بودند و هستند. دوستی با بچه های روستا ما را به طبیعت و کشاورزی و بافتنی که در آن زمان در شمیران رسم بود؛ نزدیک تر کرد.

وقتی پدرم اولین خانه را در شمیران ساخت، مادرم وارد خانه ای شد که در و پنجره نداشت، حتی سفید هم نشده بود. او وارد خانه ای گلی شد. من یادم می آید که چه قدر خوش می گذشت! و مادرم هیچ مشکلی نداشت تا بهترین زندگی را داشته باشد. شاید پدرم هر سال فقط می توانست یک قسمت از خانه را درست کند، یک بار دیوارها را سفید کند، پنجره را بگذارد و تقریباً ۱۰ سال طول کشید تا این خانه کامل شود و ما بهترین تابستان را آن جا می گذراندیم. گویا من در چهار سالگی همراه خواهر و برادرها به آلمان سفر کرده ام در آن جا مدتی زیر نظر مادربزرگ بودم، من فقط عکس هایش را دیدم و چیزی به خاطر نمی آورم.
وقتی گذشته را به یاد می آورم شکر می کنم که در این خانواده به دنیا آمده ام. برای اینکه مادرم می دانست که بچه ها شادی را مثل نور آفتاب احتیاج دارند. از نظر او این شادی ها باید اصیل می بودند و برای این شادی های اصیل از هیچ کاری فروگذار نبود. پنج کودک او، بچگی، نوجوانی و جوانی بسیار شادی را داشتند نه اینکه غم و غصه ای نداشتیم ولی خیلی فعال و سازنده و شاد بودیم. بعضی وقت ها فکر می کنم مادرم برای اینکه بعضی از کارها را تنظیم کند تا ما در زمان خودمان انجام بدهیم چه قدر سختی کشیده است؟!

منبع: آموزش و پرورش توران در فرهنگ صلح (گفتگو با توران میرهادی)
تهیه شده در موسسه پژوهشی کودکان دنیا - زیر نظر اکرم امینایی
ناشر: کارگاه کودک