من پل سازی عنکبوت را تبدیل به کتاب و نقاشی کردم و عنکبوت و تمام کارهایش را کشیدم. معلم ما تمام کتاب ها را روی میز گذاشت و گفت: «بچه ها کتاب های همدیگر را تماشا کنید و ما کتاب های یکدیگر را تماشا کردیم. نمره ی ما را داد و به جای اینکه به ما سؤال بدهد یک کار عملی خواست و ما یاد گرفتیم که چه گونه برای کودکان کتاب بسازیم. یک معلم دیگر به ما گفت به پارک بروید؛ یک درخت را انتخاب کنید و هر هفته بروید کنار آن درخت و تغییرات آن درخت را نقاشی و یادداشت کنید» یک سال هر روز، من رفتم پای یک درخت شاه بلوط و تمام تغییرات درخت را از اول نقاشی می کردم تا اینکه دوباره رسیدم به مرحله ی اول نقاشی و پایش نوشتم برگ ها سبز می شود و دو برگ خشک پیدا کردم، چسب زدم و گل هایش را نقاشی کردم و در نهایت یک دفتر ۵۲ برگی بردم و به معلم دادم. من عاشق شاه بلوط شدم و یک رابطه ی خوب با آن درخت پیدا کردم. من عاشق این درخت شدم و الان هم در خانه ی ما یک درخت شاه بلوط هست. می دانید که در ایران این درخت کم است. همان موقع درخت شاه بلوط کاشتم؛ خیلی زیبا است. معلم این دفتر را گرفت و گفت: «قشنگ است. این امتحان بود. یکی دیگر از معلم ها گفت: «به هلند و بلژیک سفر کنید. شرطش این است که پول سفرتان را دربیاورید. حالا ببینم چه کار می کنید. در این دوره ۲۸ دختر بودیم. گفتیم: «چه کار کنیم؟» قرار شد با هم اسباب بازی درست کنیم. لباس بچه ببافیم و بدوزیم و نمایش عروسکی راه بیندازیم و یک مهمانی تربیت بدهیم و خرج سفر را تهیه کنیم و یکی از دخترها هم مسؤول مخارج و خزانه دار شد. نمایش عروسکی اجرا کردیم و بچه ها را دعوت کردیم تا بیایند و ببینند و در نهایت به دفتر کالج اطلاع دادیم که پول لازم را برای سفر جمع کردیم و گفتند: «خیلی خب بقیه اش با ما. شما فلان روز بروید. بلیت های تان را بگیرید و فلان موقع حرکت کنید به سمت بلژیک و فلان روز از بلژیک بروید به هلند. ما ۲۸ تا دختر راه افتادیم. فکر می کنید با ما بزرگتر فرستادند؟ خلاصه آدرس ها را دادند و گفتند: «خودتان را اداره کنید و این شد یک سفر مطالعاتی برای ما که هنوز هم خاطره ی لحظه به لحظه ی آن سفر در ذهن من است فقط به مرکز در بروکسل اطلاع داده بودند که ۲۸ دختر می آیند؛ آنها را بفرستید در خانواده های بلژیکی و هلندی و به آنها بگویید بروند از کجا دیدن کنند. ما همان کار را کردیم. با خانواده ها آشنا شدیم؛ با خانواده ها زندگی کردیم و از آنها چیزها یاد گرفتیم و مؤسساتی را دیدیم که آموزش و پرورش نوین این کشورها را داشتند؛ آرام آرام شکل می دادند و بسیار آموختیم و همه ی ما متوجه شدیم که اصلاً آموزش و پرورش را طور دیگری باید نگاه کرد و از یک زاویه ی دیگر باید دید و همه ی این تجربه ها جمع شد. وقتی به ایران برگشتم؛ پیش خود فکر کردم آیا این تجربه ها را می شود عملی کرد یا نه؟ خدا را شکر می کنم و از پدر و مادرم بسیار تشکر می کنم چون آن موقع شرایط گرفتن مجوز کودکستان را نداشتم و مادرم گفت: که من برایت می گیرم و پدرم گفت که من یک خانه ی کوچک دارم؛ یک سال بدون اجاره به تو می دهم، ۶ صندلی، ۱۰ میز یک تاب، یک سرسره و بعد هم یک الاکلنگ درست می کنم و این طوری کار کودکستان شروع شد. تک تک افراد و تجربه هایشان را در کتاب جست و جوی در راه ها و روش های تربیت گذاشته ام و می گویم که مدرسه می تواند شکل دیگری داشته باشد.
امروز فکر می کردم که چه چیزهایی در این مدرسه بود و چه چیزهایی نبود. در این مدرسه، دستور نبود؛ یعنی اولین چیزی که از این مدرسه برداشتیم، دستور بود. هیچ کس به دیگری دستور نمی داد. یعنی تمام سیستم مدیریتی را - که به آن می گویم مدیریت هرمی – برداشتیم و با مدیریت شورایی جایگزین کردیم. من به عنوان مسؤول، تابع تصمیمات شورا بودم. شورای معلمان، شورای مربیان، آنها تصمیم گیر بودند و من مجری؛ یعنی یک سیستمی که همه در آن مسؤول هستند و نهایتاً مدیر کار را انجام می دهد. من باید هماهنگی بین این تصمیم ها را به وجود می آوردم و مشکلاتی را که پیش روی معلم ها و والدین بود، حل می کردم و راه حل ها را به کمک خود آنها پیاده می کردم. یکی از چیزهایی که آموزش و پرورش به انسانها می آموزد و بعدها متوجه آن شدم همین سیستم مسؤولیت دسته جمعی است که همه ی آنها مسؤول اند. چندین سال بعد فکر کردیم و گفتیم که ما به بچه ها بگوییم که این ساعت مدرسه بیایید و این ساعت بروید و در این مدرسه چنان و چنین کنید، اینها را ما تعیین کردیم. خب این اشتباه است. باید بچه ها قوانین را خودشان تعیین کنند. به بچه ها گفتیم که هر کدام نماینده ای ثابت انتخاب کنند. یعنی مجلس قانونگذاری مدرسه و من منشی شدم. بچه های بزرگتر جلسه را اداره می کردند. بچه ها درباره ی بهداشت مدرسه و شیوه ی آموزش مدرسه برای من قوانینی را وضع کردند و من می نوشتم و دیدم که چه قدر عاقلانه عمل می کنند. چه قدر حواسشان جمع است و به این فکر کردم که اگر بچه ها بتوانند محیط اجتماعی خودشان را اداره کنند؛ محیط بزرگ تر مثلاً شهر را هم می توانند اداره کنند و همین طور کشور را؛ بنابراین در نهایت باید ذهنیت اجتماعی را خودشان شکل دهند. قوانین بهداشتی، قوانین آموزشی و قوانین پرورشی را بچه ها گفتند و مرتب کردند و دیکته کردند و نوشتیم و یک نسخه به معلم ها دادیم و گفتیم نظرات شان را بدهند. برای والدین فرستادیم و گفتیم که اگر موافق هستید، اعلام کنید و هر چه را می خواهید تغییر بدهید، پیشنهاد کنید. خیلی جالب بود که معلم ها و والدین کوچک ترین تغییری ندادند و این شد قوانین مدرسه ی فرهاد و بچه ها بر اساس این قوانین مدرسه را اداره کردند.
در مهرماه؛ هر کلاسی سه تا نماینده انتخاب می کرد که مسؤول اداره ی
مدرسه می شدند. چون می خواستیم فرصت اداره کردن را تمام بچه ها داشته باشند نباید فشار زیادی روی یکی از بچه ها باشد. خرداد؛ آخرین انتخابشان را می کردند. همه ی بچه ها یک بار نماینده شده بودند و اداره کردن مدرسه را یاد می گرفتند و تذکرات شان را به ما می دادند. مثلاً من یادم می آید که پله های طبقه ی بالای ما وقتی که برف می آمد خیلی خطرناک می شد و خطر لیز خوردن داشت. بچه ها به ما تذکر دادند که یک کاری کنید، قبل از اینکه برسیم مدرسه، این پله ها پاک بشود که کسی زمین نخورد و گفتند: اگر برای این کار کمک ندارید ما خودمان می آییم و این کار را می کنیم. گاهی خودشان می آمدند و پله ها را پاک می کردند تا خطر زمین خوردن نباشد. این گونه ما توانستیم توانایی های کلی بچه ها را کاملاً کشف کنیم.

مدرسه بی دستور، مدیریت شورایی و قوانین را مردم این واحد (بچه ها) می نویسند و من تابع آن قوانین هستم. یک نکته را خدمت شما بگویم: من هیچ یک از تجربه ها را فقط برای مدرسه ی فرهاد نگه نداشتم و به صورت مقاله یا شرکت در جلسات در اختیار کل آموزش و پرورش قرار دادم. این تجربه ها مال من نبود؛ تجربه هایی بود که من از بچه ها می آموختم و باید تا جایی که می توانستم آن را منتقل کنم. بچه ها از کتاب های درسی شان خیلی خوششان نمی آمد. در شورای آموزگاران گفتیم چه کنیم؟ معلمین گفتند: که ما اجازه داریم کتاب را تغییر دهیم؟ ما اجازه داریم مسایل دیگر را به کلاس بیاوریم؟ گفتیم: «حتماً اجازه دارید. در شهریور انجام دهید. اگر می خواهید یک روش تازه ای را به کار بگیرید باز هم شهریور این کار را بکنید. با معلم های هرکلاس مشورت
کنید. ولی قبل از شروع ماه مهر برنامه را به من اعلام کنید که می خواهید چه کار کنید. این جا برای گردش علمی برویم، آن کار تحقیقی را انجام بدهیم، به این کتاب ها یا یک فیلم سینمایی در این زمینه احتیاج داریم. تا دنبال این چیزها بگردم و برای شما همه ی اینها را پیدا کنم و این طور شد که از ۱۵ شهریور معلمین می آمدند و برنامه ریزی می کردند و جدولی از برنامه های ماه مهر به من می دادند. این کتاب ها، این فیلم ها یا این گردش های علمی را می خواهیم. من، عامل و مجری برنامه ی معلم ها بودم، برای اینکه بتوانند برنامه های شان را اجرا کنند و یا در طول سال تغییر بدهند فقط کافی بود که به موقع؛ به من اطلاع بدهند که من بتوانم برنامه ریزی کنم. و چنین بود که بچه های مدرسه ی فرهاد معمولاً در مدرسه نبودند؛ بیشتر بیرون از مدرسه بودند و جاهای مختلف می رفتند، مثلاً از واحد کودکستان می گفتند: «امروز می خواهیم به نانوایی برویم. می خواهیم بدانیم نان چه گونه درست می شود. می رفتند و با نانوا صحبت می کردند. ما در منطقه ی پشت مجلس شورای ملی سابق بودیم و منطقه ای که مسجد سپهسالار در آن بود و منطقه سرچشمه که محل فروش انواع میوه، سبزی و.... دو قنات بزرگ هم از این منطقه می گذشت.
منطقه ای نسبتاً قدیمی بود و بچه ها با این منطقه کاملاً آشنا بودند. یک روز کلاس ششم ها به من گفتند: آیا ما می توانیم به مجلس شورای ملی برویم و در یک جلسه شرکت کنیم؟ تا ببینیم آنها چه گونه قانون وضع می کنند؟» گفتم: «صبر کنید برایتان اجازه بگیرم.» این کار را کردم. آنها رفتند و وقتی برگشتند گفتند: «ای وای! آنجا همه به هم فحش می دادند. این نماینده ها چه طور می خواهند مملکت اداره کنند؟ وقتی دو نفرشان نمی توانند با هم دیگر گفت وگو کنند. ما آن بالا نشسته بودیم و شاهد دعوای اینها بودیم. نمی دانستیم چه می گویند و حرف حساب شان چیست؟ گفتم: «اگر شما روزی نماینده ی مجلس شدید، این کار را نکنید فقط می توانم این را به شما بگویم. وقتی نماینده ی کلاس خودتان هستید و با هم توافق دارید و به یکدیگر کمک می کنید از این جا شروع میشود. آنها از اول با هم دعوا داشتند. این نکته ها سبب شد که معلمان مدرسه فرهاد، رقابت را از مدرسه بردارند و هیچ دو بچه ای را با هم مقایسه نکنند. با معلم ها صحبت کردیم. حال که شاگرد اول، جایزه و رقابت نداریم؛ چه کارکنیم؟ معلم ها روش زیبایی را پیشنهاد دادند:
ما سعی می کنیم تا همه ی بچه ها پیشرفت کنند. ما می دانیم چه درسی داریم و چه فعالیت هایی را انجام می دهیم. آخر هر ماه پرسش هایی را تنظیم می کنیم و از خانواده و بچه ها می خواهیم که پاسخ دهند و این طور می فهمیم که چه چیزی می دانند و چه نمی دانند. بچه ها فقط پاسخ می نوشتند، نمره ای دریافت نمی کردند. بعضی کودکان پایه های علمی متوسط یا ضعیف داشتند. قرار نبود به آنها بگوییم که چرا بلد نیستید؟ معلم باید از خودش می پرسید که این کودک چرا یاد نگرفته است؟ با همدیگر بررسی می کردیم که فلان کودک این مهارت را هنوز به دست نیاورده است. این مسأله هنوز اشکال دارد و باید یک گردش علمی ترتیب دهیم يا ....
تمام پرسش ها را هم برای والدین می فرستادیم. با این تقاضا که لطفاً ببینید و اظهار نظر نکنید. در نهایت مدرسه ای بدون تجدیدی و مردودی داشتیم چون فهمیده بودیم که نباید هیچ بچه ای عقب بیفتد و والدین هم این مسأله را درک کرده بودند. بچه ای مریض میشد. به من زنگ
می زدند که سرخک گرفته و نمی تواند دو هفته به مدرسه بیاید. پاسخ می دادم که مادر جان به محض این که تبش قطع شد، اگر دوست داشت کتابش را باز کند و اگر دوست نداشت وقتی به مدرسه آمد؛ ما می دانیم چه کار کنیم. شما اصلاً نگران نباشید. در واقع بچه ها نسبت به هم احساس یگانگی پیدا می کردند. برای مثال وقتی بچه ای که بعد از ۱۵ روز غیبت به مدرسه می آمد، معلم به دو نفر از بچه های کلاس می گفت: «شما دو نفر می توانید در این دو هفته او را به کلاس برسانید؟» می گفتند: بله، می توانیم. حتماً می توانیم. یعنی معلم درس را به خاطر یک بچه متوقف نمی کرد، فقط دو نفر از بچه ها را مأمور می کرد عقب ماندگی این بچه را حل کنند و می دیدم که در حیاط مدرسه یکی به دیگری می گفت: تو فردا سعی کن زودتر بیایی تا این مسأله ی علوم را با هم کار کنیم که تو بفهمی.» بعد آرام آرام معلم ها رفتند به جای کار انفرادی، کارگروهی را انتخاب کردند. معلم یک مبحث را درس می داد و بعد یک تمرین به گروه ها می داد تا حل کنند و هر چه را که نفهمیدند، بپرسند و بعد گروه ها می آمدند پای تخته؛ مسأله ی خودشان را مطرح و حل می کردند و سؤال های بچه های دیگر را جواب می دادند و به این ترتیب یک سیستم مشارکتی در مدرسه جا افتاد. به طوری که کلاً بچه ها نسبت به هم یک احساس مسؤولیت انسانی قشنگ پیدا می کردند و هنوز هم دارند با وجود اینکه الان ۵۰ سال گذشته است اما هنوز هم این احساس در من هست که این بچه ها نسبت به هم احساس مسؤولیت می کنند و به یکدیگر کمک می کنند چون رقابت و جایزه ای در کار نبود. کسی با کسی مقایسه نمی شد. بچه ها هیچ وقت احساس حقارت نکردند. مدرسه ای داشتیم که دستور در آن نبود، رقابت در آن نبود، بچه ها با هم فکری، مدرسه را اداره می کردند.

منبع: آموزش و پرورش توران در فرهنگ صلح (گفتگو با توران میرهادی)
تهیه شده در موسسه پژوهشی کودکان دنیا - زیر نظر اکرم امینایی
ناشر: کارگاه کودک