زنگ درس زده شد. در این میان پدرم هم از راه رسیده و در راهرو روی یک صندلی نشسته بود. بچه ها با همان سرعتی که بازی می کردند خودشان را به در راهرو می رساندند، همدیگر را هول می دادند و عقب می زدند و وارد راهرو می شدند. همه شان نفس به نفس خیس عرق بودند. در یک لحظه، فضای راهرو پر شد از بوی تند عرق. عده ای از بچه ها به طرف دستشویی ها می دویدند که هر چه زودتر آبی به سر و صورتشان زده، سر کلاس بروند. بعضی هاشان هم با دیدن پدرم به طرف او می دویدند که نوازش بشوند و با صداهای نازک و کلفت و بی آهنگ کر و لالها به پدرم چیزهایی می گفتند یا همبازی های خود را چقُلی می کردند. بعضی هاشان دست به گردن او می انداختند. بعضی هاشان دست او را می گرفتند. پیشانی و گونه و موهاشان خیس عرق بود. پدرم، یکی یکی آنها را نوازش می کرد، بعد صورتشان را توی دو تا مشتش می گرفت و به چهره و به چشم های آنها نگاه می کرد. نگاهش سر تا سر محبت ناب بود. بعد سرشان را یکی یکی جلو می کشید، خم می شد و موهای خیس
عرق آنها را می بویید. اما این بوییدن نبود، بوی آنها را می نوشید...

بعد از این که همه به کلاس ها رفتند و راهرو خلوت شد، پدرم از روی صندلی پا شد و به طرف اتاقش راه افتاد. در راه به او گفتم: بابا از سر و کله ی این ها شر و شر؛ عرق می ریخت. پیراهن و سر و صورت شان خیس عرق بود. مگر بوی تند عرق را نمی شنیدید؟ ... آخر شما چطور در این حال آنها را بوسیده و موهایشان را این جور بو می کردید؟ ... پدرم گفت: چون که بوی گل می دهند!»

منبع: چهره هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه بان
نشر: قطره