یک روز دورهم بودیم، پدرم پشت میز نشسته بود و داشت مقاله ای می نوشت، یک لیوان آب هم دم دستش بود. سکینه برای همه مان چای آورد. وقتی می خواست استکان چای را بگذارد جلو پدرم؛ دستش خورد به لیوان آب، لیوان آب برگشت روی نوشته های پدرم. اوقات پدرم تلخ شد. به سکینه تشر زد و گفت "خرکه!" سکینه که تا آن روز این کلمه ی ناشناس و عجیب و غریب را نشنیده بود؛ برای یاد گرفتن آن فرصت را غنیمت شمرده و پرسید: خر که! یعنی چه!... پدرم گفت: خرکه، کسی است که لیوان / آب / را / بريزد / روي / میزززز...
سکینه که خیال می کرد معنی این کلمه را یاد گرفته با خوشحالی و تعجب گفت: وا ا ا ا / فه ای / دمای ادم.

از این قضیه مدتی گذشت. باز یک روز دور هم بودیم. پدرم پشت میز
نشسته بود و داشت چیزی می نوشت؛ یک لیوان آب هم دم دستش بود. پدر وقتی خواست مدادش را بردارد دستش خورد به لیوان آب، لیوان آب برگشت روی کاغذهایش. سکینه که فرصت خوبی برای استفاده از آن کلمه به دست آورده بود به پدرم گفت: تو / خرکه / هس / تی ی ی ی.»
ما جا خوردیم اما پدرم بدش نیامده بود چون برای او هم فرصت خوبی پیدا شده بود برای یاد دادن معنی آن کلمه. سکینه را صدا کرد، سکینه آمد. پدر گفت: آیا میدانی ی ی ی / خرکه یعنی چه؟

سکینه گفت: می دانم م م م /بريزد / روي / ميزززز. پس تو / خر که/ هس . سس / تی ی ی ی.

پدرم گفت: سکینه / آیا / تو / می دانی ی ی ی / خرررر / یعنی/چه؟ سکینه که معنی کلمه ی خر را می دانست، دست هایش را مثل گوش های خر گرفت بالا سرش، گفت: خر / گوش/ دراااز / دارد. دم / دارد... عرررر / عرررر / می کند.
پدرم گفت: آفرین به تو. حا / لااا/ گوش / کن.... آیا / تو / می/ دا / نی ی ی ی/ کره خرررر / یعنی /چه؟ سکینه گفت: نه... / نمی / دا / نم م م م. پدرم گفت: کره خرررر / یعنی / بچه ي / خرررر. خرکه / هم / یعنی/ کره خرررر...
سکینه که معنی دقیق کلمه را یاد گرفته بود، نگذاشت حرف پدرم تمام بشود. از خوشحالی چشم هایش برق زد. نیشش تا بنا گوشش باز شد و انگشت سبابه اش را گذاشت روی شقیقه اش، گفت: فهـ / می / دم .م.م./ تو خر که نیس س/ تی ی ی ..... بعد مرا که آن گوشه نشسته بودم؛ نشان داد و گفت: داداش / / خرکه / ا س س ست.»

منبع: چهره هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه بان
نشر: قطره