۳۰۹. این ماهی نباید بمیرد
بعد از این که آب حوض خالی می شد، نوبت لجن کشی می رسید. لجن ها را توی سطل پُر کرده و توی باغچه خالی می کردم اما در هر لجن کشی ده پانزده تایی از این ماهی ها نقله می شدند چون این ها توی لجن گیر می کردند و قاطی لجن به باغچه؛ ریخته می شدند و در این گوشه و آن گوشه می مردند. حوض ما فراوان ماهی داشت. میان آنها یکی بود بزرگتر از سه - چهار برابر آن یکی ها. رنگ این ماهی سفید بود و روی تنش خال های تک و توکی مثل پولک های گلی رنگ، پاشیده شده بود.
این ماهی حوضی های فسقلی هیچ وقت دور و بر او نمی پلکیدند چون خودشان قدرت او را می دانستند. او هم هیچ وقت به آنها رو نمی داد چون آنها را داخل ماهی نمی دانست. او ماهی بود اما ماهی این حوض ها نبود. او ماهی استخرهای بزرگ خانه ها و باغات ییلاقی بود که با آب برف بلوری کوهستان ها پر می شدند نه با آب كثيف و گل آلود جوی های کنار خیابانی که یک ماه نشده؛ کرم می گذاشتند و لجن می گرفتند.
پدرم این ماهی را خیلی دوست داشت. هر وقت به خانه می آمد قبل از این که بیاید تو یا برود سر کلاس یک دقیقه ای کنار حوض می ایستاد و سرگرم تماشای او می شد.
یک روز آب حوض را کشیده و لجن ها را خالی کرده بودم. توی باغچه، لجن، كف باغچه را پوشانده بود. این لجن ها دو روزی که آفتاب می خوردند؛ خشک می شدند و به صورت کود در می آمدند.
بعد از آب حوض کشی، رفتم سراغ میز نجاری ام؛ دو ساعتی نجاری و مشبک کاری کردم. وقتی مادرم ما را صدا کرد که برویم سر سفره، سه ساعتی می شد که آب حوض را خالی کرده بودم.
رفتم سر سفره. داشتیم ناهار می خوردیم که پدرم وارد حیاط شد. وقتی دید آب حوض خالی شده رفت سراغ لگن ماهی ها اما ماهی سفید و صورتی را در میان آن یکی ها؛ ندید. مرا صدا کرد و گفت: ماهی بزرگه کجاست؟ یک هو یادم آمد که من اصلا ماهی بزرگه را ندیدم، معلوم بود که قاطی لجن شده و حالا خیلی وقت است که در یک گوشه ی باغچه، زیر لجن هاست و خیلی وقت است که مرده. پدرم رفت کنار باغچه، این گوشه و آن کنار را نگاه می کرد. مادرم چند بار او را برای ناهار صدا کرد. او هم در هر بار جواب داد: من حالا ناهار نخواهم خورد. مادرم گفت: معلوم نیست چه کار می خواد بکنه. ما ناهار می خوردیم و پدرم را تماشا می کردیم. پدرم کفش و جورابش را درآورد. دم پاهای شلوارش را هم بالا زد و رفت توی باغچه. مادرم یک بار دیگر او را صدا زد و گفت: ناهار سرد شد. می خوام سفره رو جم کنم. پدرم جواب داد: من امروز نان و ماست خواهم خورد، تو سفره را جمع کن. مادرم گفت: یه چیزی به سرش افتاده دیگه؛ هیچ کسی نمی تونه جلوشو بگیره.
لجن و گل تا مچ پایش بود، توی باغچه هی بالا و پایین و این گوشه و آن کنار رفت. گاهی با دستش گاهی با پایش لجن را زیر و رو کرد و بالاخره ماهی بزرگه را پیدا کرد و از زیر لجن درآورد. پدرم مرا صدا کرد و گفت: یک لگن آب برایش بیرم، من هم یک لگن بزرگ بردم؛ گذاشتم کنار حوض؛ بعد از شیر حوض؛ سطل را آب کردم و خالی کردم توی لگن. پدرم ماهی را انداخت توی لگن؛ ماهی یک پهلو آمد روی آب، من گفتم: سه ساعتی شده که آب حوض را خالی کردم؛ این ماهی مرده. پدرم گفت: شاید نمرده باشد و شروع کرد به ور رفتن با ماهی. این ور و آن ورش را فشار می داد، شکمش را فشار می داد، سینه اش را فشار می داد. گاهی پهلوها و گاهی شکمش را مالش می داد، زیر گوش هایش؛ یک جایی را که زور می داد، دهان ماهی باز می شد؛ تا ولش می کرد؛ بسته می شد؛ درست مثل گل میمون. وقتی ماهی را به حال خودش ول می کرد یک وری می آمد روی آب. گفتم: بابا این ماهی سه ساعت بیشتره که مرده، پدرم گفت: به نظرم هنوز جان دارد و شروع کرد به ور رفتن با ماهی.
حوصله ی من سر رفت. رفتم توی اتاق. مادرم گفت: داره چه کار می کنه؟ گفتم: می خواد ماهی مرده رو زنده کنه و مادرم گفت: خیلی یک دنده س، به سرش افتاده که این ماهی رو زنده کنه، دیگه تا شب هم دست بردار نیست، آخه ماهی مرده هم زنده میشه؟
بیست دقیقه ای بعد، صدای پدرم بلند شد؛ می گفت: این ماهی زنده خواهد شد، این ماهی هنوز جان دارد. من دویدم توی حیاط؛ پدرم با دست چپش ماهی را گرفته بود و با انگشت شست و سبابه اش زیر گوش های ماهی، یک جایی را فشار می داد و ول می کرد. دهان ماهی مثل یک گل میمون باز و بسته میشد. با آن یکی دستش هم شکم و پهلوهای ماهی را مالش میداد. گاهی یک دو چکه لجن سیاه رنگ از دهان ماهی بیرون می ریخت. پدرم می گفت: شکم و جهاز تنفسی این حیوان پر از لجن شده و او را خفه کرده، باید لجن ها را درآورد. پدرم با شوق بیشتری به کارش ادامه داد. گاهی ماهی را به حال خودش روی آب ول می کرد. ماهی بی حرکت و یک پهلو می آمد روی آب اما پدرم دست بردار نبود؛ باز به کارش ادامه داد و ادامه داد، آن قدر لجن از دهان ماهی بیرون ریخت که آب لگن تیره شد. آب لگن را عوض کردیم، کم کم آب تمیز و حباب های ریز از دهان ماهی در می آمد. این بار وقتی پدرم ماهی را به حال خودش ول کرد، ماهی باز یک پهلو آمد روی آب اما حالا خودش مثل یک تلمبه کوچک و خودکاری که لوله هایش لجن گرفته باشد به کار افتاده بود و آخرین باقیمانده های لجن را از دهانش بیرون می ریخت. بعد کم کم باله هایش به نرمی آب را پس می زدند و او را که هنوز بی حال و یک پهلو روی آب افتاده بود به این ور و آن ور می بردند. من داد زدم؛ ماهی زنده شد ماهی بزرگه زنده شد. مینه و پروانه دویدند و آمدند؛ مادرم هم آمد. ماهی داشت یک پهلو شنا می کرد و توی لگن دور میزد. پدرم داشت می خندید
مادرم حیرت زده نگاهی به ماهی و نگاهی به پدرم کرد و گفت: نگفته بودم خیلی یکدنده س؟... من می دونستم تا این بد بختو زنده نکنه دست از جونش ور نمی داره!» خنده مان گرفت. بعد مادرم با یک آفرین شوخکی او را تشویق کرد و گفت: ای بلا. ما هیچ وقت ندیده بودیم مادرم این جور زنانه و شوخ؛ به پدرم چیزی گفته باشد. مثل این که پدرم هم نشنیده بود، چون این ای بلا گفتن مادرم بهش خیلی مزه کرده بود، گفت: صفیه این که کاری نبود؛ این ماهی اگر هنوز جان نداشت؛ زنده نمیشد. زنده کردن او فقط یکی دو ساعتی زحمت داشت و یک جو هم؛ امید و همت می خواست. من در عمرم گاهی کارهای سخت تر از این هم کرده ام اما هیچ وقت به من ای بلا نگفته بودی، این ای بلا گفتنت خیلی چسبید، خیلی خوشم آمد، مثل این است که در مقابل یک زحمت یک ساعته مزد خوبی گرفته باشم. مادرم راست می گفت، او یک دنده بود یکدندگی، پایمردی، مقاومت، امید، نترسیدن از شکست، پشت نکردن به میدان مبارزه و مبارزه را دوست داشتن، عشق و عاشقی با تمام دیوانگی هایش، در سرشت او بود و اگر این طور نبود کی می توانست در روزگاران سال ۱۳۰۲ اولین کودکستان ایرانی را در تبریز بسازد و با آموزش چند کودک کر و لال آذربایجانی اولین قدم ها را برای رهایی همه ی کودکان کر و لال بردارد؟ ... کی می توانست در روزگاران سال ۱۳۰۶ کودکستان شیراز را بسازد و با وجود اینکه فارسی اش هنوز چندان خوب نبود، اولین شعرهای کودکانه را بسازد و به چاپ برساند، اولین نمایشنامه های کودکستانی را بیافریند و با بچه های کودکستان شیراز روی صحنه بیاورد؟ ... کی می توانست در سال ۱۳۱۲ با دست های خالی و داشتن هیچ پشت و پشتیبانی، آموزش کودکان کر و لال را در اتاق محقری در یکی از کوچه های محله ی سنگلج تهران آغاز کرده و به صورت آموزشگاه های امروزی ناشنوایان در بیاورد و همه ی کودکان کر و لال یک سرزمین را از محکومیت به قهر طبیعت، برهاند؟ ... کی می توانست در سال ۱۳۱۳ قدم دیگری برای مبارزه با ناشنوایی برداشته و تلفن گنگ یا سمعک استخوانی را اختراع کرده و آموزش الفبای یک کشور را دگرگون کند، کی می توانست با نداشتن کارنامه ی کلاس اول هیچ دبستانی، روش نوین خودش را به سرتاسر کشور بگستراند و همه ی کودکان یک سرزمین را از روش غلطی که از قرنها پیش بر آنها حکفر مایی داشت، آزاد کند؟
منبع: چهره هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه بان
نشر: قطره