۳۱۵. فرصت تجربه برای کودکان
آن طور که پائولو فریره مطرح می کند؛ نظام های فوق از یک تفکر بانکی و انبارداری بهره می برند و فقط به کودکان یاد می دهند تا این اطلاعات را انبار کنند. متأسفانه حتی شیوه های طبقه بندی این اطلاعات را هم آموزش نمی دهند. بدین ترتیب آموزش فقط در محدوده ی اطلاعات و حفظ این اطلاعات دست و پا می زند. دهه های بسیاری است که کودکان و نوجوانان از فقدان تجربه در زندگی خود رنج می برند و همه ی ابعاد زندگی را به واسطه ی تجربه های احتمالی دیگران می شناسند. این سیستم های آموزشی از طریق کتاب، فیلم، تلویزیون، رسانه ها، کامپیوتر و... از قبل مشخص می کنند که کودکان چه چیزهایی را باید تجربه کنند و حتی از آن تجربه چه برداشتی باید داشته باشند؛ یعنی نه تنها تجربه ها را محدود می کنند بلکه دریافت های آنها را نیز کنترل می کنند. این کنترل به سطحی رسیده است که عواطف، ادراک و شناخت کودکان و نوجوانان را هم کنترل می کنند.
نظام های آموزشی به ظاهر مدرن موجب شده اند تا کودکان در فضایی فاقد از فرصت تجربه کردن زندگی کنند. کودکان ما از تجربه ورزی و از کشف دنیا محروم شده اند. بدین گونه است که کودکان ما نمی توانند دنیای پیرامون خود را شناسایی کنند و از کشف دنیا، روابط موجود، قوانین جاری و حتی از ارتباط های انسانی بی بهره شده اند. وقتی ما فرصت تجربه را از کودکان می گیریم عملاً رنگهای زندگی را گرفته ایم و در بزرگ سالی آنها را با دنیایی گنگ و نامفهوم رو به رو می کنیم. نوع آموزش ما نسبت به طبیعت، روابط انسانها، عواطف و یا ماجراهای روزانه براساس تفکر موزه ای است. موزه ها تجربه های گذشتگان را ثبت می کنند تا نسل نو بتواند با تجربه های آنها آشنا شوند.
منظور از تفکر موزه ای چیست؟ سیستم های رایج آموزشی با تمام ارکان دنیا و زندگی مانند موزه برخورد می کند. آنها فقط تجربه های دیگران را منتقل می کنند و اصرار دارند که همان تجربه ها؛ به همان گونه که هست حفظ شوند. در حالی که آموزش و پرورش مترقی می کوشد به کودکان فرصت دهد تا خود دنیا را تجربه و کشف کند. طبیعی است که نباید انتظار داشت تا کودکان در یک چهار دیواری به نام کلاس توان تجربه و کشف دنیا را داشته باشند. ما موظف هستیم تا به کودکان کمک کنیم تا بتوانند تنوع دنیا را ببینند و اتفاق ها، ماجراها، بازدیدها، سفرها و روابط گوناگون از انسانها را تجربه کنند. هر چه این تجربه وسیع تر و متنوع تر باشد به همان اندازه هم ادراک آن ها در شناخت و کشف روابط غنی تر می شود. در گام بعدی وقتی ما تصمیم می گیریم که به کودکان فرصت بدهیم تا تجربه کنند، باید به یاد داشته باشیم که این تجربه فقط در یک فضای آزاد و بدون هراس شکل می گیرد. نمی توان کودکان را با کنترل و با حس نا امنی برای تجربه کردن تشویق کنیم. کودکان فقط در فضای آزاد می توانند دنیا را کشف کنند. قرار دادن کودکان در فضای پلیسی از پیش تعیین شده و یا تهدید و اجبار، به تجربه و شناخت دنیا منجر نخواهد شد.
مربیان، معلمان و والدین می توانند با توجه به سن کودکان و با توجه به مجموعه ای از اصول امنیتی، هم چنین با توجه به تفکر مراقبتی؛ امکاناتی برای تجربه ورزی کودکان فراهم کنند. در یک رفتار و بینش آزاد و با توجه به اصل تجربه ورزی طبیعی است که باید منتظر خطا و اشتباه هایی از جانب کودک بود. در این فرآیند خطا بخشی از رشد است. کودک به واسطه ی همین خطاهاست که می تواند جایگاه توانمندی ها و حتی ضعف های خود را پیدا کند و با آنها هماهنگ شود. در حالی که آموزش و پرورش موجود به هیچ عنوان به کودک حق خطا نمی دهد و اشتباه های کودک را با تهدید امتیاز منفی و حذف، پاسخ می دهد.
گرفتن انگیزه و تجربه از کودک؛ باعث آموزش پرورش غیر فعال می شود. عنصر دیگری که آموزش های موجود از انسان ها گرفته است؛ عنصر خیال است. بسیاری از نظام های آموزشی با تمرکز بر شناخت گرایی و با توجه به درک و روایتی که از مفهوم شناخت دارند، سعی کردند که کودکان را واقعی، عینی و به ظاهر علمی تربیت کنند. در ۱۰۰ سال گذشته این نظام ها آن قدر تحت تأثیر روابط علت و معلول بودند و برای درک واقعیت به حواس محدود خود متکی بودند که ما امروز شاهد آسیب های آن هستیم. واقعیت به مراتب فراتر از درکی است که امروز و دیروز از دنیا داریم. بسیاری از چیزهایی که ۱۰۰ سال پیش واقعیت بود، امروز نیست و هم چنین مواردی که ۵۰ سال پیش واقعیت به شما نمی رفت، امروز واقعی معرفی می شوند. با این که در شکل گیری واقعیت امروز ما، عنصر خیال، بسیار بسیار نقش داشته است، اما همین نظام های
آموزشی، عنصر خیال را یکسره تخطئه می کنند و حداکثر آن را در حوزه ی هنر و ادبیات زندانی می کنند. هدف آموزش پرورش این نیست که متخصص و اهل فن تحویل بدهد، بلکه هدف آموزش این است که فکر و هوش عالی بسازد. تخیل و خیال پردازی ارکان مهم آموزش هستند. کودکان می توانند به واسطه ی یک آموزش خوب، بی هراس و در امنیت کامل و در آزادی متناسب، تجربه ورزی کنند و دنیا را کشف کنند. کشف و شناخت دنیا گام مهمی برای هر انسان است، اما گام های نهایی انسان نیستند. انسان پس از این شناخت، نیاز دارد تا خود را با آن هماهنگ کند و یا دنیا را به نفع خود و دیگران تغییر دهد. برای تغییر دنیا و بهبود آن؛ بدون شک فقط عنصر خیال و تخیل است که می تواند به انسان یاری برساند که با خلاقیت خود وارد عمل شود. به عبارت دیگر؛ درک واقعیت موجود تا جایگاه مشخصی می تواند جلو بیاید، قدم های بعدی برای رشد انسان به واسطه ی تخیل شکل می گیرد.
بخش دیگری که لازم است به آن اشاره کرد، عنصر شور و شوق است. بسیاری از نظامهای آموزشی به شکل جدی؛ شور و شوق زندگی را از کودکان و نوجوانان گرفته اند. بالاترین شور زندگی در این سیستم ها، انتخاب شغلی است که قرار است در آینده داشته باشند. بالاترین دورنما و مهمترین چشم انداز، فقط شغل و موفقیتهای مالی است. هیچ اتفاق دیگری برای کودکان شکل نمی گیرد. هرگز درباره ی آرزوها، رویاها، مسؤولیت ها، تعهدات اجتماعی، سهم انسانی و رسالت آموزش و پرورش، گفت وگو نمی شود. وقتی شور و شوق نباشد، تخیل ترویج نشود و امکان تجربه کردن وجود نداشته باشد؛ طبیعی است که باید شکل های فریبانه ی دیگری وارد میدان می شود. در این نظام های خالی و پوچ، چیزی که زیاد دیده می شود، ابزار، وسایل و تجهیزات مکانیکی، ماشینی و الکترونیکی است. فرم های گوناگون برای پر کردن تست های متعدد، قوانین روزافزون، نظم های پادگانی و..... راه خود را باز می کنند. این سیستم ها به شکل بیمارگونه ای ترجیح می دهند تا کودکان را ناتوان، نا به هنجار و مشکل دار معرفی کنند. سپس مدعی می شوند که می توانند اختلالات کودکان را بگیرند تا آنها را به شغل های مطلوب نزدیک کنند.
همه ی این موارد و ده ها و شاید صدها نشانه ی دیگر؛ خبر از این دارد
که نظام های آموزشی فعلی، کودکان ما را از جاده ی زندگی دور کرده است. کودکان به آرامی، در حال از دست دادن همه ی نشانه های زندگی، تبدیل به ربات هایی می شوند که فاقد فکر و تحلیل هستند و فقط می توانند مجریان خوبی برای خلاقیت و حل مسأله ی فرمان های از پیش تعیین شده باشند. به همین دلیل آن چه امروز مورد نیاز کودکان است، آموزشی است که بتواند آنها را دوباره به جاده ی زندگی برگرداند. کودکان نیاز دارند تا عطر و بوی زندگی را لمس کنند. دنیا آن طور که فکر می کنیم سخت، پیچیده و مسأله دار نیست که بخواهیم از این همه ابزار، تکنیک و یا قوانین عجیب و غریب استفاده کنیم.کودکان نیاز دارند تا دوباره به آنها فرصت بدهیم تا آنها نیز دنیا را کشف کنند.
کودکان نیاز دارند تخیل کنند، رویا داشته باشند، آرزو کنند و سرشار از ایده باشند. نیاز دارند تا از مراقبان خود شور و شوق زندگی را بیاموزند و بدانند که می توانند به بهتر شدن دنیا یاری برسانند.
آموزش و فرآیند آن، به مراتب ساده تر، دل نشین تر و لذت بخش تر از آن چیزی که در ۱۰۰ سال گذشته به ما معرفی شده است. به نظر می رسد که نقش امروز مربیان، معلمان و برنامه ریزان آموزشی، دفاع از زندگی و نزدیک کردن فرآیند آموزش به بطن زندگی است.
منبع: جستارهای آموزشی در فرهنگ صلح
به کوشش: اکرم امینایی
نشر: کارگاه کودک