نکته ای که متخصصین این دیدگاه آموزشی به طور رسمی مطرح می کنند این است که هیچ کس به تنهایی اجازه ندارد که برای کودکان تصمیم بگیرد که چه چیزهایی را باید بخوانند یا نخوانند. بلکه این محتوا بر اساس فرآیندی از جانب کودکان، معلمینی که با کودک کار می کنند، کارشناسان، برنامه ریزان، والدین و جامعه ی محلی تعیین می شود.
اگر در برنامه های از پیش تعیین شده رفتارنگرها، کل برنامه ی آموزشی از جانب کارشناسان و برنامه ریزان تعیین می شود و یا اگر در مدارس باز و کودک محور حداقل به ظاهر این کودکان هستند که تعیین کننده ی محتوا و برنامه های آموزشی هستند، این الگوی آموزشی نه این که تلفیقی از این دو سیستم را به وجود آورده است، بلکه بدین معنی که آموزش مشارکتی به سهم طرفین آموزش توجه جدی دارد. در فرآیند آموزش، تعامل بین کارشناسان، معلمین و کودکان بسیار مهم است. در عین حال به نیاز والدین و حتی جامعه ای که کودک در آن زندگی می کند توجه دارد. البته با این آگاهی که سهم کودک بیش ترین سهم را در این فرآیند آموزشی به خود اختصاص می دهد.
یکی دیگر از نکته های مهم در این جریان آموزشی، توجه به منطبق کردن برنامه های آموزشی بر اساس نیاز و خواسته های کودکان است. یعنی بخش مهمی از محتوای آموزش براساس علایق، سلیقه ها و توانایی های کودکان سازمان دهی می شود. به همین دلیل هم کودک و هم معلمی که هر روز با کودک کار می کند نقش قابل توجهی در شناسایی این نیازها، اعلام آن و تعیین محتوا برای آن دارند.
از سوی دیگر این سیستم به نیازهای خانواده توجه دارد و سعی می کند که به شیوه های مختلف نیازهای خانواده ها را شناسایی کند. این حرف بدین معنی نیست که قرار است جریان آموزش منطبق بر نیازهای والدین باشد، بلکه به سهم خانواده ها توجه می شود.
توجه به مسایل و مباحثی که در جامعه ی محلی رخ می دهد بخش مهم دیگری در این نظام آموزشی است. مسایل جامعه ای که کودک در آن زندگی می کند نقش اساسی در تعیین محتوای آموزش دارد، اتفاق های اجتماعی (خوشایند یا ناگوار)، مناسبت های مختلف، جریان های اجتماعی و... در این برنامه ها دیده می شود. بدین ترتیب کودکان با جامعه ی پیرامون خود نیز آشنا می شوند.
شکل گیری محتوای آموزش در این سیستم، یکی از مترقی ترین نمونه هایی است که می توان در کل نظام های آموزشی پیدا کرد. این ترکیب علاوه بر این که به نیازهای کودک توجه جدی دارد، اما از یک سو می کوشد تا کودک را در بستر زندگی اجتماعی قرار دهد و از سوی دیگر کودک را با فضای خانواده هماهنگ می کند. بدین ترتیب کودک می آموزد، همان قدر که فردیت خود را دنبال کند و خلاقیت خود را سازمان بدهد، هم چنین می آموزد که این فردیت در بستر زندگی جمعی و خانوادگی معنا پیدا کند.
در نظام مشارکتی فضای آموزشی محدود به مدرسه نیست، بلکه کل منطقه ای که کودکان در آن زندگی می کنند به عنوان مرکز آموزش محسوب می شود. حتی زمان هایی که کودک در خانه به سر می برد در تداوم این جریان است. به همین دلیل تمام مراکز اجتماعی شهر یا روستا بخشی از مدرسه هستند و بسیاری از فعالیت های آموزشی در این فضاها شکل می گیرد.
الگوی "رجیو امیلیا" یکی از الگوهایی است که منطبق با این سیستم شکل گرفته است و نتایج درخشانی نیز از سال 1945 میلادی تاکنون ارایه داده است.

منبع: رویکردهای آموزشی در کار با کودکان خردسال
نویسنده: ناصر یوسفی
ناشر: کارگاه کودک