۳۳۶. یک پله بالاتر برو
کریستی در سال 1932 در دوبلین ایرلند به دنیا آمد. او دهمین فرزند خانواده ای بود با بیست و دو خواهر و برادر. گرچه از این بیست و دو فرزند فقط سیزده نفرشان زنده ماندند. کریستی با تمامی اعضای بدن خود به دنیا آمد، اما همه ی آن ها فلج بودند. او حتی به زحمت می توانست از خود صدایی درآورد. در آن زمان، دکترها نمی دانستند علت معلولیت کامل این پسر چیست. سال ها بعد، تشخیص دادند که او به فلج مغزی مبتلا بوده است.
از آن جا که کریستی نمی توانست درست حرف بزند، پزشکان گمان می کردند او معلول ذهنی نیز هست. مادر کریستی اصرار داشت که کریستی به لحاظ ذهنی هیچ مشکلی ندارد، او فقط نمی توانست رابطه ای شفاهی برقرار کند. مادر و اعضای دیگر خانواده با کریستی کار کردند و کار کردند تا سرانجام، یک روز، ناگهان کریستی یک تکه گچ را با انگشتان پای چپ خود گرفت. این چند انگشت پای چپ، تنها اعضای بدن او بودند که حرکت داشتند.
کریستی نوشتن را یاد گرفت، نقاشی کرد. خانواده ی او، مثل خانواده ی من، دوست داشتند زمینه ی یک زندگی کاملا طبیعی و نرمال را برای کریستی فراهم کنند. بنابراین، آن ها او را در یک گاری کوچک قدیمی می گذاشتند و در اطراف شهر می گرداندند. رفته رفته، او با آب آشنا شد و شنا کردن را آموخت. او شناگری ماهر شد. سپس مادر او با پزشکی آشنا شد که می توانست این امکان را برای کریستی فراهم کند که در بیمارستان جان هاپکینز پذیرفته شود. همین پزشک بود که بعدها برای کریستی و سایر بیماران فلج مغزی بیمارستانی ویژه تاسیس کرد.
کریستی با ادبیات آشنا شد و بعضی از نویسندگان مشهور ایرلند او را تشویق کردند تا بنویسد و شعر بگوید. نخستین کتاب کریستی چاپ شد، با عنوان "پای چپ من". این کتاب، پرفروش ترین رمان سال شد. کتاب دوم کریستی نیز بیرون آمد، با عنوان "تمام روز، کف اتاق". این کتاب نیز پرفروش شد و از روی آن فیلمی نیز ساخته شد. نقش اصلی این فیلم را دانیال دی لوییس ایفا کرد و به خاطر همین نقش بود که جایزه ی اسکار بهترین بازیگر را نصیب خود کرد. کریستی شش کتاب دیگر نیز نوشت و نقاشی هایی ارزشمند از خود به جا گذاشت.
به این فکر کن که کریستی و خانواده ی او چه آینده ای برای او تصور می کردند. او فقط چند انگشت پای چپ خود را تکان می داد و باقی اعضای بدنش فلج بودند. او نمی توانست حرف بزند و فقط چند صدای کوتاه از خود درآورد. با وجود این، او نویسنده، شاعر و نقاشی برجسته شد و زندگیش چنان جذاب بود که از روی آن فیلمی پرجایزه ساختند!
منبع: زندگی بی حد و مرز
نویسنده: نیک وی آچیچ
نویسنده: مسیحا برزگر
انتشارات: ذهن آویز