کفایت رائین: بله، سرود خوانی و ورزش جمعی در هوای آزاد صبح گاهی و در نتیجه ایجاد انرژی و شادی هم از کارهای مفید توران بود. اوایل توران خود حرکات نرمش و ورزش را آغاز می کرد و سپس جای او را ما معلمان پر کردیم. البته بعدتر روال معمول این شد که محسن خان هدایت ورزش صبح گاهی را به عهده گرفت و برای سرودها هم برنامه ی هفتگی ای تنظیم شد. سرود "ای ایران" یکی از سرودها بود. یکی دیگر جان نثاران بود. و سرودها و آوازهای دیگر که شما سال گذشته با سیمین و توران دوباره آن ها را خواندید و فیلمی هم از آن ساخته بودید که دیدنش خاطره های بسیاری را در ما زنده کرد.
سوزان حبیب: در کلاس ها چه می کردید؟
کفایت رائین: در آن زمان مدرسه کوچک بود و حل مسائل و مشکلات به راحتی امکان پذیر بود. آموزش کلاس ها گام به گام پیش می رفت. در خواندن و نوشتن، آموزش صدا دنبال می شد. با توجه به توضیحاتی که داده می شد کودکان به خوبی صدای حروف را تشخیص می دادند و متوجه می شدند که هر کلمه از چند صدا (حرف) تشکیل شده است. به این طریق نوآموختگان به سادگی دروس را یک به یک یاد می گرفتند و ما هم درک می کردیم که کودکان پای خود را محکم در جای مناسب قرار داده اند. پس از سه ماه اول، با توجه به پیشرفت اولیه، تغییرات آغاز می شد و صوت آموزی تبدیل به نوشتن کلمات به صورت جمله می شد. ابتدا بچه ها جملات ساده و کوتاه مثل "سیب سرخ است" را می نوشتند و پس از آن روز به روز و ماه به ماه قادر به نوشتن جملات طولانی تر می شدند. پر کردن جملات با جای خالی بعضی کلمات و یافتن کلمات مناسب به تجربیات ذهنی آنان کمک بیشتری می نمود.
آموزش علوم بیشتر تجربی بود و از طریق مشاهده، بیان و توضیح کامل، با کمک معلم و دانش آموزان انجام می شد. در آموزش ریاضی نیز به همین گونه، سعی بر این بود که ریاضی و مفاهیم آن بسیار ساده و جالب توجه باشد تا پایه و اصول آن درست پی ریزی شود و آنان را تشویق و ترغیب به آموختن کنیم، راه ها هموار شود و نتیجه ی مطلوب به دست آید.
سوزان حبیب: توران خانم بارها در مصاحبه ها و نوشته های شان گفته و نوشته اند که شما در مدرسه ی فرهاد همراه با بچه ها کتاب درسی کلاس اول را می نوشتید. چرا چنین نیازی را احساس کردید و به ما بگویید چگونه این کار را انجام می دادید؟ چه کاستی یا کاستی هایی در کتاب های آن زمان دیده بودید که نیاز به چنین کاری را احساس می کردید؟
کفایت رائین: سوال سختی می پرسید. بعد از پنجاه سال دوری از کار تدریس به یاد آوردن و بازسازی گذشته در ذهن مشکل است. به یاد دارم شخصیت های دارا و سارا در سال های 1330 یا 1332 وارد کتاب های درسی شدند. اما مشکل این بود که در کتاب های سال های تدریس من موضوع خاصی دنبال نمی شد. به این معنی که در کتاب جملات ساده ای برای توانمند شدن کودک در خواندن و نوشتن بود اما این جملات از آن جا که به هم مرتبط نبودند، برای کودک ایجاد ابهام می کردند. به عنوان مثال در صفحه نوشته شده بود: "سار از درخت پرید." و در همان صفحه در خط پایینی نوشته شده بود: "آش سرد شد." و به همین منوال جملاتی بی ارتباط با هم ادامه پیدا می کرد. در نتیجه با الهام از کارهای مرحوم باغچه بان شروع به نوشتن کردیم. کوشش کردیم که محتوای جمله ها به هم مرتبط باشند. برای مثال در درس "حرف پ" جملات را این طور مرتبط کردیم: "پدر آمد. در دست او سبد بود. در سبد انار بود. انار دانه دارد. دانه ها رنگین است. رنگ آن ها قرمز است." و به دنبال این درس کلمه های خوانده شده را مرور می کردیم. کلمات جدید را جزء به جزء تفکیک می کردیم. درس جدید را با کلمات جدید دنبال می کردیم و به این ترتیب روی تمام متن آشنا می شدند. در این قسمت بچه ها با کلمه ی جدید، نوشتن آن و ترکیب صداها آشنا می شدند. اگر لازم بود، درسی از علوم هم داده می شد تا همه ی متن در ذهن دانش آموز جای بگیرد. دیکته کردن یا بخش کردن با پیدا کردن صدای جدید داده می شد. مثلا اناری به کلاس می بردیم، بچه ها انار و دانه هایش را می دیدند، می خوردند و نقاشی می کردند و چه بسا از آب انار به عنوان رنگ در نقاشی شان استفاده می کردند و مجموعه ی این فعالیت ها سبب می شد تا همه ی مطالب در ذهن کودک جا بگیرد. این کارها را برگ برگ به دفتر مدرسه تحویل می دادیم و به این ترتیب کتاب کلاس اول شکل می گرفت. توران همیشه با اشتیاق این روش را پیگیری می کرد.
سوزان حبیب: چقدر هیجان انگیز! کتاب خوانی چطور؟ می دانیم که کتابخانه و کتاب خوانی از نکات شاخص مدرسه بود.
کفایت رائین: کتاب خوانی و قصه گویی با خودمان بود. محسن خان تعدادی قفسه ی کوچک چوبی ساخته بود که در همه ی کلاس ها بود. در این قفسه ها کتاب ها جا داشتند که تعدادشان زیاد هم نبود. برای کلاس اولی ها فقط کتاب های صبحی، آذریزدی و صادق هدایت بود.
سوزان حبیب: صادق هدایت؟ آیا منظورتان صمد بهرنگی است؟
کفایت رائین: نخیر، صادق هدایت. فکر می کنم داستان یا شعری از او در کتاب اشعار فولکلوریک ایران بود که ما در کلاس به صورت شعرخوانی یا تئاتر با بچه ها اجرا می کردیم: "تو که ماه بلند آسمونی، منم ستاره می شم دورتو می گیرم..."
سوزان حبیب: برای باقی کلاس ها چطور؟
کفایت رائین: برای سال دومی ها کتاب بیشتر بود، همین طور مجلاتی مثل کیهان بچه ها. ولی در کل می توانم بگویم اصلا کتابی برای کودکان نداشتیم، اگر هم بود، انگشت شمار بود. توران در نمایشگاه کتاب در سال 1335 یا 1336 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران این موضوع را مطرح کرد. من و توران با هم سه روز سالن را رنگ کردیم. پانل ها را با هم ساختیم. روی یکی از پانل ها یک علامت سوال بزرگ با مقوا چسباندیم، به این معنا که "پس کتاب و ادبیات کودک کجاست؟". پانل های بعدی هم به صبحی یا دیگران اختصاص داشت و همین طور کتاب ها و مجله های خارجی، کتاب های لمسی و نمونه های دیگر کتاب که به نمایش گذاشته شد.
سوزان حبیب: این کتاب های لمسی کتاب های خارجی بودند؟
کفایت رائین: اوایل کتاب های لمسی خارجی بودند و ما آشنایی نداشتیم. ولی بعدها به ترویج توانستیم جای این کتاب ها را پر کنیم. یعنی خودمان ساختیم و به کودکان ارائه دادیم.
سوزان حبیب: در کلاس های کاردستی چه می کردید؟
کفایت رائین: درس کاردستی تلاشی بود برای پرورش خلاقیت و مهارت کودکان. از کارهای ساده آغاز می شد و به تدریج کارها وسعت داده می شدند. گاهی از خود کودکان برای برنامه ی هفته یا هفته های بعد نظرخواهی می شد. در این مدت ابزار کار لازم را مدرسه تهیه می کرد و یا از کودکان و والدین می خواستیم تا ابزار لازم را تهیه کنند. در این بخش خواسته های کودکان بسیار مهم بود و مورد توجه قرار می گرفت. از جذاب ترین نمونه ها آغاز می کردیم تا به مشکل ترین ها برسیم. مثلا بچه ها روزنامه یا کاغذ رنگی را با قیچی می بریدند و با چسب روی کاغذ می چسباندیم. کاردستی های متفاوت و متنوع بسیاری داشتیم. تا جای ممکن ما کمتر دخالت می کردیم. در این بین خود ما چقدر کار یاد گرفتیم، از توران و ذهن خودمان. توران فقط یک نکته می گفت و ما دیگر نمی پرسیدیم و خودمان کار می کردیم، مثلا یاد گرفته بودیم که عدس را هم می شود روی کاغذ چسباند، ریگ را هم.
سوزان حبیب: از گفته های شما این طور برمی آید که در آن زمان هنوز انتخاب معلم برای درس ها تخصصی نشده بود.
کفایت رائین: بله، درس های هنر و نقاشی هم با خودمان بود. از توران خیلی کارها یاد گرفتم. با مداد شمعی و مداد رنگی و گچ پاستل و آب رنگ کارهای متنوعی می کردیم. دو کار نتایج خیلی خوبی به ما می داد. یکی فینگرپینت یا رنگ انگشتی بود که خودمان با نشاسته و رنگ قنادی و کمی پودر تالک می ساختیم و بچه ها با انگشتانشان روی کاغذ نقاشی می کردند، دیگری هم کاری بود که با مداد شمعی و آب رنگی که با رنگ قنادی می ساختیم، انجام می دادیم. هم بچه ها و هم ما از این ها خیلی لذت می بردیم. کاغذ خاص این کار را توران تهیه می کرد. سه پایه های نقاشی را هم محسن خان برایمان ساخته بود.
سوزان حبیب: درس و تمرینات ورزشی هم با شما بود؟
کفایت رائین: ورزش هم همین طور. البته من در این میان به توصیه ی توران در امجدیه دوره دیده بودم. اصول نرمش و ژیمناستیک را خودمان به بچه ها یاد می دادیم. بعد نرده ی تعادل و پرش، کشش و دیگر وسائل لازم را محسن خان می ساخت. جهش یا بازی های گوناگون با توپ، یا معلق زدن را هم به شکل صحیح در امجدیه یاد گرفتم و آنچه را بچه ها نیاز داشتند با ایشان تمرین می کردیم.
سال اول و دوم مدرسه کم کم شکل اصولی به خود می گرفت؛ کتاب خوانی، موسیقی، هنر به دانش آموزان تمام رده های سنی ارائه می شد.
سوزان حبیب: این شیوه ی کار باید برای شما هم آموزنده بوده باشد!؟
کفایت رائین: در طول دوران همکاریم با مدرسه ی فرهاد شاید بتوانم ادعا کنم که تا حدی در همه ی امور کمک و یاری دهنده ی توران بودم. مثل رساندن بچه ها به خانه، که توران خودش همراه با آقای گنجیان بچه ها را صبح ها از خانه می آورد و بعدازظهر هم به خانه می رساند. من هم همین طور، دیغ نداشتم از هیچ کاری و این را از خود توران یاد گرفته بودم.
در این میان، هرچه بیشتر می گذشت، من هم به نوبه ی خودم تجربیات بیشتری به دست می آوردم. آن جا که اشتباهی رخ می داد، خودم را سرزنش می کردم. تمام تلاش و نیرویم را به کار می گرفتم. صدایی در درون با من می گفت: "یواش! مراقب باش، دوباره تکرار نشود!" تا خطا نکنیم، راه درست را یاد نمی گیریم. در خانه کارهای روزم را مرور می کردم و خطاهای خودم را پیدا می کردم و مراقب بودم که دیگر تکرار نکنم.
مدرسه به تدریج رشد خود را ادامه می داد. بچه ها خودشان در این رشد و نمو تدریجی سهیم بودند و این خود سبب می شد تا همه ی ما با تلاش بسیار در پی یافتن کمبودها، مسیر درست را پیدا کنیم و در انجام دادن کارها کوشا باشیم. تلاش می کردیم و نتایج را بررسی می کردیم. گاهی نتایج تلاش ها چشمگیر بود و گاهی هم نظاره گر توقف بودیم که نشانه ای برای تغییر مسیر بود. در این مواقع جویای دلایل موفقیت یا شکست می شدیم تا به سازندگی و گام های درست می رسیدیم. پیشنهاد و مشاوره با والدین یکی از مهم ترین کارها در مدرسه فرهاد بود. سعی در برطرف کردن کمبودها، پیشبرد کار و جذب کودکان همه بخشی از کارهای اساسی آموزش ابتدایی بود و همه ی این ها در وجود توران خلاصه می شد.
اولین سال پایان تحصیل کلاس اول طی برنامه ای ساده برگزار شد. چند مدال برنزی به کودکان داده شد، البته به کودکان نمونه. ولی این کار با مخالفت زیاد والدین روبه رو شد. پس از آن، توران با هوشیاری خاص خودش، برنده و بازنده را برای همیشه کنار گذاشت. چنانچه او این نکته را بارها و بارها در کتاب ها و مقاله های گوناگون خود نوشت. این تجربه سبب شد تا در کل مسئله ی "نخبه" و "زبده" و "کودک برجسته" و از این قبیل صفات از برنامه ی مدرسه ی فرهاد حذف شود. دیگر در مدرسه شاگرد اول و دوم و آخر نداشتیم؛ اگر برنده ای بود، این تمام دانش آموزانی بودند که موفق به پایان آن مرحله ی تحصیلی شده بودند.

منبع: توران میرهادی از نگاه شاگردان و معلمان مدرسه فرهاد
گروه مولفان و نویسندگان
شرکت انتشارات آموزش نوآموز